تبليغاتX
دختر فکر بکر من ( 2 )
سینما , نقاشی , فیلمنامه , داستان کوتاه و ...

در ستون سمت چپ صفحه - قسمت پیوند ها :

نوشته های دیگر درج شده در وبلاگ

                                        برداشت ممنوع 

             

                                          پائیز ۱۳۸۶

 

                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:41  توسط کامبیز  

 

بعد از ظهر گرم تابستان بود .  دور و برمان اینقدر خانه و آپارتمان نبود .

می شد از روی ایوان خانه ، قله سفید و آبی دماوند را دید . جز صدای  گنجشکان وجیرجیرکها ، سکوت بود و باد ملایمی می وزید . پدر به پشت می خوابید و دو دست بر پیشانی می برد و قفل می کرد . خوابیدن مردانه ای بود . بعدها که بزرگتر شدم این کارش را تقلید کردم . مادر می گفت حتما" باید بخوابم اما من دلم می خواست بروم توی کوچه ، زیر سایه ء کنار دیوار و آنقدر بنشینم تا جیبهای پشت شلوارم سائیده و پاره شود . یا آنقدر با سرعت دوچرخه سواری کنم تا به دیوار یا زمین بخورم ، زانویم زخم شود ، ناله کنان بیایم با مرکوکروم ضد عفونی اش کنم وبعد از چند روز زخم قهوه ای ِ خشک شده را با سماجت و احتیاط  بکنم یا آنقدر با بچه های کوچه بازی کنم که دعوایمان شود ، کتک کاری کنیم و بروند مادرشان را بیاورند تا به من تشر بزند . یا با " رزین " مسابقه ء سنگ پرانی روی سقف کارگاه موزائیک سازی ِ یک کوچه بالاتر برگزار کنیم و من به تیر و کمانم بنازم یا با کاغذ خیاطی و نی همانطور که از مادر یاد گرفته بودم ، بادبادک بسازم ، به پروازش در آورم و پزش را به بچه های کوچه بدهم . اما مادر می گفت تا قبل از ساعت 4 یا 5 نباید بیرون بروی . . .  مردم آرامش می خواهند . حتی گاهی درب حیاط را قفل می کرد . عوضش برایم از روی کتاب های کودک داستان می خواند تا بخوابم . کتاب " مارتین در تعطیلات " دست مادر بود ، شمد سفید رنگی رویم کشیده بود و خواب آلوده می خواند و من که کتابها را خیلی زود از بر می شدم با چشمانی باز و گوشهایی تیز غلط هایش را می گرفتم . او به خود می آمد ، خمیازه می کشید و باز می خواند .

مادر برایم همچون فرشته ای زیبا و مهربان بود . پدر بزرگتر و قوی تر از امروز بود . حیاط خانه و کوچه هم بزرگتر بود . پیک نیک کنار یک رودخانه ، عشق بود و تقلا . شب چهارشنبه سوری ، شب جشن بود . عید نوروز را از دو ماه قبل و در تمام طول امتحانات ثلث دوم ، انتظار می کشیدم و گذران سیزده روز ِ تعطیل را هر روز با افسوس می شمردم .

هر یکشنبه می بایست آمپول می زدم ، پنادر . درد ناک بود ، خیلی درناک بود خیلی . صبح یکشنبه توی کلاس دست ها را می بردم زیر میز و روی زانوها می گذاشتم ودعا می کردم که تزریقاتچی امروز نباشد . اما همیشه بود .

هه . . .  نه غم نان بود ٬  نه دوری یار ٬  نه ترس پیری ٬  نه غصه کار . . .

هنوز کاغذ های مشکی ، که پدر روی کتیبه های پنجره های اتاق چسبانده بود و تعجب و پرسش من از او که چطور رنگ کاغذ مشکی ست ، یادم هست . هنوز صدای آژیر قرمز رادیو و دلهره و بی برقی یادم هست . هنوز حیاط " تکیه " و شمع بازی و دسته و علم یادم هست . هنوز سینه زدن های پر شور بر بدن لخت توی تاریکی ، زیر دست و پای بزرگتر ها و ترس از آن پیرمرد متولی بد اخلاق ، یادم هست . هنوز برنامه کودکان صبح هر روز تابستان ، ساعت10 یادم هست .

حالا دیگر سندباد و پینو کیو و گالیور رفته اند . حالا دیگر از زورو  و شنل و نقاب و اسب سیاهش که آنقدر راحت و به موقع خدمت زورگوها می رسید ، خبری نیست . یا از گوریل انگوری و یوگی و بامزی . یا خانواده ء دکتر ارنست و مهاجران و بلفی و لیلیبیت .

شاید آنها باشند اما ، حوصله نیست ، دلخوشی نیست ، بچگی نیست . آری . . . به گمانم دیگر ، بزرگ شده ام ، افسوس . 

 

" کامبیز قبادی "

 

      مرداد 83      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:24  توسط کامبیز   | 

 

دل من می سوزد برای عاشقی که معشوقش از کف رفته و او حتی نام معشوق را ، برزبان راندنش ، جایز نیست .

و برای معشوقی که با مردی غیر از عاشق ، پیمان بسته ، در آغوش بیگانه ای به عاشق می اندیشد .

و برای عاشقی که با خود سخت می اندیشد که به معشوق ِِ به خانهء بخت رفته اش ، نیندیشد .

دلم می سوزد برای مرد مجردی که می اندیشد کاشکی عاشق می بود

و برای مرد متاهلی که می اندیشد کاشکی هرگز عاشق نمی شد .

برای دختری که در بستر تنهائی خویش ، در آغوش آن مرد رویائی بودنش را مجسم می کند .

و آن زن پا به سن گذاشته که در مبارزهء  با زمان ، به قیمت خیانت حتی ، به عیش ِ بی حصار می اندیشد .

آن مادر زیبا روی ِ تهیدست ِ بی پروا ، که تنش را به نان صغیرانش می فروشد .

یا آن دخترک زشت روی ، که آنقدر می ماند تا دلش در حسرت مطلوب و محبوب بودن ، در سینه بپوسد و یا برای فرار از فشار ِ جنون ، تن به هر بی سر و پا به رایگان بسپارد .

من دلم می سوزد برای آن مردم فریبی که از حقیقت برای موجه جلوه دادن باطل بهره می گیرد آنروز که مردم ِ کوچه و بازار ، نقاب از چهره اش برمی گیرند و طناب دار بر گردنش می نهند .

و آن خوشخیالی که میان آرزوها و واقعیت زندگیش ، دنیائی فاصله هست و او مشغول ِ مقایسهء مدام ِ رقمهای بلیط بخت آزمائی .

دل من می سوزد برای آن شاگرد تنبلی که همیشه مورد سرزنش معلم و همشاگردی هایش قرار می گیرد و نمی داند که وجودش چقدر برای زرنگ تر بودن دیگران حیاتی ست .

و برای آن بزهکار جاهل و غیرتی و سرخوش ، که همچون برگهای جوان سرزده از کندهء قطور ِ پوسیده و کرم افتاده ای ست و نگاهش هنوز در نگاه ِ متبسم دختری سیه چشم و سپید موی ، گره نخورده است .

یا آن دیگری که با زنان بسیار خوابیده اما با یکی شان حتی یکبار ننشسته .

و برای مردمی که سرنوشتشان ، به دست پر توان خود ، رقم نمی خورد ، بلکه به رسم سنت از پدر برایشان به ارث می رسد و یا دست هاشان ناتوان است یا که مصلحت دیگران در آن است .

و آن پیرمرد فرتوتی که مجال چشیدن ِ طعم خوش ِ بسیاری از نعمتهای الهی را هرگز نیافته است .

یا آن بیمار طاعونی مطرود و بی گناه که شرنگ درد می نوشد و مرگش فرا نمی رسد .

و یا آنکس که وسعت خوبی هایش را اطرافیانش درک نمی توانند کرد .

یا مردی که ناموسش در آستانهء فرو غلتیدن به پلشتی دامان است و در رگهای غیرت او ، معجون ِ چای ِ سرخ ِ تازه دم ، دود غلیظ سیگار ِ بی فیلتر و نشئهء رخوت انگیز ِ تریاک ، در جریان .

من دلم می سوزد . . .

من دلم می گیرد . . .

. . . و برای . . .

. . . و برای . . .

. . . آری آری ، داستان بسیار است . 

 

کامبیز قبادی -  مهرماه ۱۳۸۲

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:59  توسط کامبیز   | 

 

  • مردی از بس که آرزوهای بزرگش را به دوش کشیده بود ، پشتش خمیده بود .

 

  • وسط ترم هر وقت امتحانی در کاره ، صبح امتحان با اینکه می دونند اونروز برگزار می شه ، باز هم خدا خدا می کنند که استاد نیاد . حالا اگه بزنه و دعاشون برآورده بشه ، فحش می دهند که : " بابا ما اینهمه خوندیم ، دیشب تا صبح بیدار بودیم ، پس چرا نیومد قال قضیه رو بکَنه ؟ "

 

  • هوا سرد بود و کلاغی می خواند . جماعت ، پیر زن تنها را تا گور بدرقه کردند ؛ کمی برای او کمی هم برای خود گریستند و رفتند . آخر ، فردا شنبه بود .

 

  • هنوز باورش نمی شد که یک بازی بتواند آنقدر جدی شود . در محوطه زندان ،  پشت به دیوار و پارچه ای مشکی بر چشم داشت . صداهای مختلفی از دستور دادن افسر به سربازان و صدای جابجا کردن و مسلح کردن تفنگ ها تا فریاد ها و فحش ها و دلداری های زندانیان در گوشش می پیچید و زنگ گیج کننده ای در سرش ایجاد می کرد . لرزش پاهایش نمی گذاشت تمرکز یابد و بدرستی بیندیشد : آخر برای چه ؟ آیا ارزشش را داشت ؟ آن اولین دفعه ! امروز ! آیا واقعا" بر سر ایمانش ایستاده بود ؟ آیا بالاخره حزب به نتیجه دلخواه می رسید ؟ آیا سران حزب به آنها راست گفته بودند ؟ آنهمه شعار . . . آنهمه کتاب . . . آنهمه تلاش . دوست داشت باشد و ببیند . ظرف چند ثانیه گزیده ای از وقایع و چهره ها و صحبت ها از مغزش عبور کردند . دیگر نمی توانست بیندیشد . سست بود و بی حال . پاهایش توان نداشتند . دلش می خواست بنشیند . احساس تهوع می کرد . در میان انعکاس صداها دستور " آتش " افسر مسئول را شنید . نفس عمیقی کشید و تا توانست بوی عطری دور را با هوای آخر پائیز فرو داد .

 

  • چشم بسته بود ، قلم بر کاغذ داشت و دیوانه وار می نوشت .

 

  • سرش را در دو دست گرفته بود و اشکهایش که بر پیت حلبی زیر پایش می چکید با صدای جز . . . جز . . . می سوخت .

 

  • هر بوسه اش یک عشر از تب بیمار کم می کرد . آقای دکتر گفته بود تمام شب باید بر بالینش بیدار باشد و تکرار کند . حال بیمار بد بود .

 

          کامبیز قبادی -  آذر ماه ۸۰

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:51  توسط کامبیز   | 

 

نام اصلی اش عبدالرضا کیانی نژاد بود . زاده بابل یکی از شهرهای استان مازندران .  در نیمه دوم دهه 40 هنگامی که یک بچه دبیرستانی بود خوانندگی را شروع کرد . رتبه اول دانش آموزان سراسر کشور را در مسابقه ای به داوری استاد محمد نوری بدست آورد و برای پیشرفت بیشتر به تهران آمد . در یکی از اجراهایش به طور تصادفی جهانبخش پازوکی -  که در آن زمان آهنگساز و ترانه سرا بود -  صدایش را شنید و پسندید و به او پیشنهاد همکاری داد . اسم هنری او نیز توسط همین آهنگساز برایش انتخاب شد . کار اول ایندو هنرمند با هم " آرزوی فردا " نام داشت و بعدها آلبومهای معروف " کبوتر " و " ماهیگیر " را نیز روانه بازار نمودند که بسیار گل کرد و باعث ماندگار شدن نام مازیار تا به امروز شده . او ضمنا" با اساتیدی چون بابک بیات ، محمد شمس ، عماد رام ، ناصر چشم آذر ، تورج شعبانخانی  کار کرده است . وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دست از کار نکشید و ترانه " شهید " را در سال 58 روی آهنگی از بابک بیات خواند . پس از مدتی به همراه توقف موسیقی پاپ ایران او نیز در سن 26 سالگی دچار درنگ شد . به علت تعلق خاطر شدیدی که به زادگاهش بابل داشت از کشور خارج نشد و همواره کارهای هنری قبل از انقلاب خود را قابل دفاع و ارزشمند می دانست . او در خانه یا در محفل دوستان آوازهای موسیقی مقامی مازندرانی همچون " کتولی " و"  امیری " را بسیار زیبا می خواند . چنان که یکی از دوستانش نقل می کند روزی در پارک دانشجوی تهران نشسته بودند که بر اثر دلتنگی  ِ دوری از شهرش ، مازیار می زند زیر آواز کتولی و پس از مدتی محیط پیرامونش را چنان فراموش می کند که وقتی به خود می آید جمعیت بسیاری را با چشمهای اشکبار ( بدون اینکه معنای شعر مازندرانی را بفهمند ) پیرامون خود می یابد .در نیمه دهه 70 با تلاشهای بسیار آلبوم " گل گندم " را آماده برای گرفتن مجوز و انتشار می کند . اما بر اثر نتیجه نگرفتن از ارشاد و دوندگی های بسیار از یک سو  و برخورد با فردی کلاش که قول انتشار به او می دهد آلبومش دزدیده شده و بدون هیچگونه نفع مادی برای وی  به صورت غیر مجاز منتشر می شود . از سوی دیگر مسئولین ارشاد از آنجا که تنها یک آهنگ این آلبوم مجوز گرفته بوده دردسرهایی برایش درست می کنند . این ضربه شدید روحی باعث می شود با آنکه سرسختانه سعی در تولید آلبوم دیگری داشته در 16 فروردین 1376 بر اثر سکته قلبی و مغزی جان به جان آفرین تسلیم کند . کاست آخر مازیار با تلاش فراوان اطرافیان و بازماندگانش با عنوان " کودک قرن " و از روی همان نسخه ابتدائی که در مراحل پیش تولید و تمرین خوانده بود ، زمانی که دیگر خودش نبود تا بشنود ،  روانه بازار شد . آلبومهای او عبارتند از : حرف بزن – کبوتر – ماهیگیر – تنهایی – گل گندم – کودک قرن

روحش شاد و یادش گرامی باد .

 

کامبیز  -  خلاصه شده از : ویکی پدیا      

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:45  توسط کامبیز   | 

 

زرتشت پیام آور راستی و نیکی از سرزمین آذربایجان درایران باستان برخا ست و پیام اشویی و بهی را تا دورترین نقاط  د نیا  پراکند. سرمشق پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیکش را بزرگترین سازمانهای بشر دوستانه تکلیف خود قرار داده اند. سر لوحه ای که امروز در سرزمین زرتشت نه تنها به آن عمل نمی کنند بلکه آن را به دست فراموشی سپرده اند. شاید این نگارش ، روشندان ظلمت ستیز را یادآور زیباییهای اعتقادات ایرانی و زشتیهای انیران و کرده هایشان باشد. ظهور زرتشت را از 400 تا 8600 سال قبل از میلاد حدس زده اند. زبان اوستا (کتاب مقدس زرتشتیان) میتواند دلیل خوبی برای بیشتر قدمت بخشیدن به زرتشتیت باشد زیرا زبان سرودهای کهنه اوستا بسیار نزدیک به سانسکریت است که به مراتب کهنه تر از هزار سال قبل از میلاد مسیح می باشد. زرتشت پروردگار یگانه را با نامهایی چون اهورامزدا، اورمزد، مزدا و .... به مردم معرفی کرد. در اعتقادات زرتشتی تمام توجه اورمزد به ایران است که مرکز توجه قوای مادی ومعنوی بوده و سرزمین اورمزد میباشد. زرتشت در سی امین سال سلطنت گشتاسب اهورامزدا یا اورمزد را به همراه گفته هایی زیبا و تأ ثیر گذار تحت عنوان اوستا به او معرفی کرد. این اوستا روی 12 هزار پوست گاو به خط طلایی نوشته شده بود. گشتاسب اولین پادشاهی بود که به دین زرتشت گروید. دینی که ریاضت کشیدن و کنج عزلت پیشه کردن رامردود دانسته و گذشت از نعمتهای دنیا را ناروا بر می شمارد و زندگی فراخ ولی بی آلایش و برخورداری از نعمتهای دنیا را توصیه می کند . موی ژولیده و پای برهنه در چشم ایرانیان قدیم زشت و نکوهیده بود پس چرا دروازه های شهرها به روی اعراب ژولیده موی گشوده شد، اعرابی که جاماسب نامه آنها را دیوان ژولیده موی از تخمۀ خشم معرفی می کند.در کتاب « زند وهومن یسن » یا همان « بهمن یشت » که شامل یک رشته حوادث مربوط به آینده دین و ملت ایران است که اورمزد وقوع آنها را به زرتشت پیشگویی می کند پاسخ این سؤال اینگونه آمده است : ای سپیتمان زرتشت! آن تخمۀ زاد و رود خشم را بن پیدا نیست آنان به یاری جادو به ده های ایران که من اورمزد آفریدم بریزند آنگاه بس چیزها را سوزند و آلایند. در جای دیگر در همین کتاب اینچنین آمده : ایشان را پایداری در گفتار و پیمان و راستی و آیین نیست و زنهار ندارند و به گفتۀ خود استوار نباشند و این ده های من اورمزد را که آفریدم به فریفتاری و آز و فرمانروایی بیدادان بر کنند.آنان چنان فرمانروایی بد کنند که مرد نیک و مگسی را کشتن به چشم ایشان، هر دو یکی باشد. آری، فریفتاری و آز، خونریزی و جادوگری اعراب، راز گشوده شدن دروازه های ایران به رویشان بود. و اینچنین شد که سرزمین راستی و نیکی به پهنۀ کژی و دروغگویی تبدیل شد. تازی به معنی تازنده و غارتگر مشغول مشق سر وتن شستن و نظافت شخصی بود که راه ایران متمدن را بر خود هموار دید. از پشت دروازه ها  وعده های برادری و برابری داد و مساوات را برجستگی کلام قرار داد تا راه خونریزی و غارتگری و هواپرستی اش را بگشاید. خونریزی،غارتگری،دروغگویی و کج روی بر مردمانی وارد آمد که دعای روزمره شان این بود : اشم و هو و هیشتم استی، اوشتا اهمایی، هیت اشایی و هیشتایی اشم . یعنی : راستی بهترین نیکی است و هم مایۀ سعادت است. سعادت از برای کسی است که راست و خواستار بهترین راستی است.فردوسی با قلم شیوایش وصیت پهلوان ایران زمین، رستم دستان به برادرش را اینگونه به نظم می کشد :

 

به ایران چو گردد عرب چیره دست      شود بی بها مرد یزدان پرست

 

برنجد کسی دیگری بر خورد              به داد و به بخشش کسی ننگرد

 

ز پیمان بگردند و از راستی                گرامی شود کژی و کاستی

 

کشاورز جنگی شود بی هنر                نژاد و هنر کمتر آید به بر

 

بد اندیش گردد پدر بر پسر                  پسر بر پدر همچنین چاره گر

 

شود بندۀ بی هنر شهریار                    نژاد و بزرگی نیاید به کار

 

به گیتی نماند کسی را وفا                   روان و زبان ها شود پر جفا

 

از ایران واز ترک و از تازیان            نژادی پدید آید اندر میان

 

نه دهقان نه ترک و نه تازی بُوَد           سخنها به کردار راضی بُوَد

 

همه گنجها زیر دامن نهند                   بمیرند و کوشش به دشمن دهند

 

                                                                     آرمین قبادی

 

                                                                        ۸۶/۷/۲

  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:17  توسط کامبیز   | 

 

"  تالار "

در سلولم ، عددهای زمان را می شمارم

می خواهم فریاد بزنم : حافظ زندگی راهی بنمای

درهای بسیار ، پی و زمینی ترکدار

دیوارهای آینه ای ، فریاد های منعکس شده ، رکودی آرام

افقی خارج از مقدار

شیشه عمری بس گرانبها

در آشفتگی لنگر انداخته ام

وهمی محصور هنوز بی جواب مانده

هیچکس به خوبی نشانم نمی دهد

که چگونه بگریزم از تالار آینه

در سلولم ، عددهای زمان را می شمارم

می خواهم فریاد بزنم : حافظ زندگی راهی بنمای

درهای بسیار ، پی و زمینی ترکدار

دیوارهای آینه ای ، فریاد های منعکس شده ، رکودی آرام

افقی خارج از مقدار

شیشه عمری بس گرانبها

تنهاانعکاس خود را می بینم

راهی نشانم دهید کمک می خواهم

درهای بسیار ، پی و زمینی ترکدار

دیوارهای آینه ای ، فریادهای انعکاس ، رکودی آرام

افقی خارج از مقدار

شیشه عمری بس گرانبها .

 منتخبی از " سروده های اِلوُی "  -  کامبیز

 

 

 " بالا و پائین "

سعی می کنی تا زود موفق بشی

ولی راه خیلی دوره و گاهی هم سخت

بعضی وقتها کوتاهتر به نظر می آد

بعضی وقتها هم دور از دسترس

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

می تونیم به اون دسته بپیوندیم ٬ تا زندگی مون رو شکل بدیم

ولی وسط اونها یکی هست که نابودمون می کنه

شاید هم خودش اون رو نفی می کنه

اما اونجا موسیقی طنین بلندی داره

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

بالا و پائین ٬ بالا و پائین

ما با این واقعیتها مبارزه می کنیم

ولی بعضی وقتها هم نمی شه جلوشون واساد

در گذر زمان تو کارها موفق می شیم

دفعه بعد ٬ نشون می دیم

اگر زمانمون ٬ اگر زمانمون به حقیقت در بیاد

با این وجود ٬ با این حال

بیشتر سعی می کنیم ٬ بیشتر سعی می کنیم برای آینده مون . . .

 

منتخبی از " سروده های اِلوُی "  -  کامبیز

 

 

محسن نامجو

 

" محسن نامجو خواننده، آهنگساز، شاعروموزيسين حدود30- 31 ساله ايست

كه در سال 1355 درتربت جام متولد شد

 ومدتي است كه بازار موسيقي ايران را قبضه كرده است.

البته منظور از بازار موسيقي را قبضه كردن منفعت مالي داشتن براي او نيست

چون موسيقي او بصورت زير زميني و غير مجاز پخش شد وغالبا" اينگونه توزيع

براي خواننده يا صاحب اثر خير ريالي ندارد. "

 

 نامجو در سال 67 نزد استاد نصراله ناصح پور آواز را آموخت

 

 استادي كه صديق تعريف خوانندة تواناي موسيقي ايران نيز روزي شاگرد ايشان

 

 بود. البته بعد از آن نامجو در دانشكدة هنرهاي زيبا نيز به تحصيل پرداخت

 

كه آن را نيمه كاره رها كرد . 

 

او ميگويد قالب ها و محدوديتهاي دانشكده را نمي توانست بپذيرد.

 

چون او كسي بود كه بعدها از اصطلاحات خيلي خودماني

 

 در شعرهاي تحت موسيقي سنتي وتلفيقي خود استفاده كرد

 

واينها براي دانشگاهيان قابل تحمل نبود.

 

مثل : ديازپام10، سيگارو چايي، عقايد نوكانتي ، دولت شرمنده،

 

ملي پوش بازنده، ماكاروني تمر هندي و ....

 

نامجو يك ساختارشكن واقعي است او موسيقي سنتي ايراني را

 

 با موسيقي راك وجاز و همين طور موسيقي هاي محلي آميخت

 

 و اين كار را استادانه و زيبا انجام داد. او پديدة نوين موسيقي ايرانيست.

 

تلفيق ٬ مشخصة موسيقي نامجوست. سامان سالور فيلمي از فعاليتهاي او ساخته

 

با نام آرامش با ديازپام 10 .

 

يكي از آهنگهاي نامجو به نام جبر جغرافيايي در تيتراژ پاياني فيلم مستند

 

تهران انار ندارد استفاده شده.

 

نامجو تا به حال بيش از 70 قطعه ساخته كه بعضي از آنها روي شعرهاي مولانا

 

و حافظ  و بعضي شاملو وبراهني و تعدادي نيز روي شعرهاي خودش كارشده.

 

 نامجو از بهمن 85 در تكاپوي اقامت و تحصيل در هلند

 

 بود و نمي دانم الان در كجا به سرمي برد او ميگويد :

 

( مي خواهم با موسيقي غربي بيشتر آشنا شده وآن را به چالش بكشم ).

 

 بعضي از كارهاي او اين عنوانها را دارند:

 

جبر جغرافيايي، ترنج، باد و بودا، دماوند و گيس .

 

 

آرمین قبادی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:37  توسط کامبیز   | 

 

. . . و ما ٬ نوع بشر ٬ زیر این فشار زنده ایم ٬ یا فکر می کنیم زنده ایم .

. . . به هر حال باید زندگی کرد ٬ باید فکر کرد ٬ تحمل ٬ پایداری ٬ بردباری

. . . دیوانه نیستم ٬ شاید هستم که هنوز زنده ام ٬

       اگر " می فهمیدم " که دیگر نبودم ٬ شاید .

. . . طلوع را چه شد و باران را ٬ و همه آنچه باید از آن ما می بود .

. . . همه " دیگران " خودمانیم . به دور خود حصاری می کشیم ٬

       بلند و سیاه ٬ برای آسایش .

       در خیال خود . و بعد در آرزوی " دیگری " .

       در آرزوی " دیگری " که بخواهدمان و بخواهیمش .

 

"   روح ا. . . مزارعی  "

مجله عکس - سال چهاردهم - شهریور ۷۹ - شماره ۱۶۱

ارسالی از : کریم کوشانی پور

                                                      

 

 

" ترجمان فاجعه "

صحنه چه می تواند گفت

به هنگامی که از بازی گر و بازی تهی ست ؟

اینجا مطلق زیبائی به کار نیست

که کاغذ دیوار پوش نیز

می باید

زیبا باشد .

در غیاب انسان

جهان را هویتی نیست .

در غیاب تاریخ

هنر

عشوه بی عار و دردی ست .

دهان بسته

وحشت فریبکار  از  لو رفتن است .

دست بسته

باز داشتن آدمی است از اعجازش .

خون ریخته

حرمتی به مزبله افکنده است

ما به ازای سیر خواری شکم باره ئی .

هنر شهادتی است از سر صدق  :

نوری که فاجعه را ترجمه می کند

تا آدمی

حشمت موهون اش را باز شناسد .

نور 

 شب کور . . .

نور

شب کور . . .

نور

شب کور . . .

 

" احمد شاملو "

  گفتار فیلمی در باب نقاشی های سالهای دهه ۶۰ علی رضا اسپهبد

ارسالی از : ف . دهاقانی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 18:26  توسط کامبیز   | 

 

" کوبیسم "

کوبیسم که یک مکتب هنری ادبی است تنها با چشمداشت هنر انتزاعی یا آبستره ( ( abstract art قابل تشریح است . به صورتی که با نقاشی ها و تندیسهایی که در آن اشاره ای هم به دنیای مرئی نمی شود ، خود را نشان می دهد . فضای تصویری کوبیستها ، در واقع افزایش بُعد زمان را بر بُعد مکان القاء می کند . زیرا اینان اشیاء را نه آنچنان که در هر لحظه معین دیده می شود ، بلکه در توالی مکانی شان می بینند . یعنی درک منظره های متعدد یک شیء به گونه ای که نقاشی شده است ، مستلزم جابجا شدن بیننده در موقعیتهای متوالی مکانی است . وجه انتزاعی از هنر کوبیسمی ، در سیر تحول عمومی هنر ، توشط پابلو پیکاسو به اوج خود رسید . کوبیسم اساسا" در دو حوزه نقاشی و ادبیات بروز کرد . ابتدا در نقاشی پا به عرصه وجود گذاشت و چندین مرحله را پشت سر نهاد . کوبیسم انقلابی ترین و منتقد ترین جنبش هنری قرن بیستم است . کوبیست ها به پیشگامی پیکاسو و براک در ضمن تلاش برای نشان دادن آنچه چشم آدمی می بیند ، می کوشیدند با استفاده از شکلها و نماد های اسلوبی یا سبک یافته ، اشیاء را مادی تر و ملموس تر بنمایانند .

"  تحولات کوبیسم  "  

مرحله نخست :

با پرده دوشیزگان آوینیون پیکاسو در 1907 آغاز شده

 که شکلهای گوشه دار و وارونه اش بازتابی ازعلاقه

به  پیکر تراشی ابتدائی ست و از پرسپکتیو و سایه روشن دست برداشته است .

مرحله دوم :

به سالهای 1910- 1912 مربوط می شود . این مرحله تکمیل شیوه های ارائه وجوه گوناگون یک شیء در یک زمان واحد ، منطبق بر هم یا در کنار هم است .

مرحله سوم :

ورتی سیسم ( مکتب گرایی ) :

یکی از چند جنبش نوین انگلستان در هنر ؛ متأثر از نقاشی کوبیسم ؛ نخستین بنیانگذار آن نقاش و نویسنده ای به نام ویندم لوییس ؛ این سبک ترکیب بی مانندی از نظریه های جدید درباره انرژی و فرم بود و نقاشانی چون ویلیام رابرش و نویسندگانی چون ازراپوند را گرد هم آورد . ویندم لوییس این جنبش را از نظر بصری به صورت یک نوع دانه هیجانی روانی می دید .

"  کوبیسم در ادبیات  "

با آثار گیوم آپولینر ( 1918- 1881 ) که خود را از هواداران جدی کوبیسم در نقاشی می دانست ، مطرح شد . آپولینر معتقد بود که شاعر همچون نقاش کوبیست ، باید به جای نشان دادن یک جنبه از هر چیز تمام جهان آنرا بروز دهد . بدین معنی که اجزای اشیاء خارجی را منتزع و مجرد کند و اگر نتواند ، دست کم ترتیب و تنظیمی را که عادت ذهن به درک و بینش اشیاء تحمیل کرده است ، در هم بریزد و سپس آن اجزاء را از نو پهلوی هم بچیند ، بی آنکه آنها را با روابط منطقی و خاطره و احساس و استشهاد و تصور و تصدیق به یکدیگر پیوند دهد . بدین طریق این شاعر قادر است به واقعیت برتر که سورئالیست نام دارد ؛ دست یازد . آنچه بعدها تحت عنوان مکتب سورئالیسم مطرح شد ، از همینجا آغاز گردید . از جمله دیگر هنرمندانی که به شیوه کوبیستی شعر سرودند عبارتند از : آندره سالمون ، ماکس ژاکوب ، پیر روردی و ژان کوکتو .

[ مجموعه خط نگاریها اثر گیوم آپولینر ، مدار اثر آپولینر ، شعر ماه اثر ماکس ژاکوب از جمله آثاری در حوزه ادبیات کوبیستی هستند . ]

جلسه بعد : مکتب سورئالیسم

گردآوری : کامبیز   

   

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:25  توسط کامبیز   | 

 

      

" نامه هائی که هرگز تمبر نخورد "

«  انگیزه  »  

اگه تو رو داشته باشم ٬ دیگه نیازی به فیلم ساختن ندارم .

منو چه به این حرفها . گور پدر سینما .

همه این  کتابها و نوشته هام  رو  . . .

 می ریزم دور .                                                       

همه اش به عشق توست که می نویسم .

با عشق تو راه می رم . با عشق تو حرف می زنم .

خسته ام . سرگشته ام . روحم بیماره .

همه چیز و همه کس انگار دست به دست هم داده

تا من از تو دور بمونم .

داستانهام ٬ فیلمنامه هام ٬ انتخابهام برای زندگی  ٬  

هر کدوم  در ظاهر پر از فلسفه بافیه  ٬

اما فقط خودم می دونم  ٬  وقتی  با  خودم  صادق می شم .

شبهائی که خیلی کلافه ام ٬

وقتی هزار تا پوستم رو  می اندازم   ٬

باز یادم می آد که اینا همه اش بهانه س .

هنر برام یه وسیله شده ٬ وسیله ای که باهاش آروم بشم .

که نذاره داد بزنم ٬ نذاره کسی اشکهام رو ببینه .

آه . . . آرزوهام دورن و مرگم نزدیک .

بیا . . . بیا . . . بیا . . .                       .

کامبیز قبادی

۱۵ / ۱ / ۱۳۸۴

 

 

" نامه هائی که هرگز تمبر نخورد "

 

«  دوست جدید نادیده  »

 

چه کسی را تست می زنی ؟

 

تو این زخم کهنه ء چرکین را چه می شناسی ؟

 

زنهار . . . با تن ِ این روح ِ خسته در آمیختن ،

 

همچو منی را می طلبد . تو چقدر مثل منی ؟

 

من ، از آن گروهِ کمترم . . . مشکل ، پرفریاد ،

 

پر تنش ، قلبْ شیشه ای . از آن مرد هائی که

 

خوشبختی های کوچکی دارند و درد هائی بزرگ .

 

غریبه ! دور شو . اینجا در هوایش غم است و

 

رطوبت . بوی دور دریا و تخم انگل . معجونی که

 

روزی هزار بار با میل فرو می دهم .

 

با من که باشی . . . دردِ خیل ِ ملتم ،

 

عقده های طبقه ام ، عاشقی های اقتضای سنم ،

 

اعتراض ِ سر کوفته ام ، بلندی های از دست رفته ء

 

گذشتگانم ، رویا سازی های طاقت فرسایم با بوی

 

پره های گل یاس ، با من است .

 

چقدر این سطور را می فهمی ؟

 

و مرا نیز ؟ شعر نمی گویم به خدا .

 

چقدر این کلام را خودی می بینی ؟

 

چقدر در نظرت من پژمرده ام یا کسالت آور

 

یا دیوانه  یا خیالباف ؟ با من که باشی . . .

 

من همینم . . . من ِ درونی ام ، نه من ِ صورت .

 

زندگیم ، شاید ، فقط یک انتظار بوده است .

 

و عاشقی های بی ثمر با خاطراتی تلخ .

 

پس سختْ سختگیرم در شریک راه .

 

اگر نه آنی که منم ، نزدیک تر نشو .

 

نامه را من دوست دارم ،

 

زیرا نامه راستگوتر است .

 

برایم بنویس .

 

کامبیز قبادی

 

۱۲ / ۱۰ / ۱۳۸۳

 

 

 

 

 

 دلنوشته های سالهای دور

 

"  تقویم احساس  "

 

شنبه :

بانوی من ، تو ، قطعه ای از ماهی ، که در آن شب مهتابی ، وقتی در بستر بی رنگ جوانی ام ، تنها ، با چشمانی محزون ، از کتیبه پنجره اتاق ، نگریستمت . به لرزش قطره اشکی در چشمانم ، نیازم را ، باور نمودی و بی شرمساری از ، ستارگان خرد و پرمدعای پیرامونت ، از آن جایگاه جبروت ، به آغوش تبدار من ، فرود آمدی . به بستر زمینی ام و تنی از خاک . تا آشوبی بر پا کنی در دل و ریشه بسوزی خانمان خرد را .

یکشنبه :

قلب عزیزم ، چرک تلمبه می کند ، در تو چه بریزم که نسل فردا جان به در برد ؟ وقتی عشق رویای شفافی بود در یک قدمی ، تو کجا بودی ای گم کرده عاشق ؟ حالا که حتی روزهای واقعی من ، در مه آلودگی این هوای پست ، ریه سنگین می کنند . از کدام سوی این دشت پر غبار ، شعر عاشقانه سر داده ای ؟ ترا یافتن سخت بود و داشتن سخت تر ، که چونان خیال بیدار نیمه شب بلوغ ، سخت آمدی و ساده محو شدی .

دوشنبه :

بانوی رویائی دل ، در این گرداب سرگیجه آور روزمره گی ، من امشب شاعرم . سایه سنگین ترس و جهل روزها را ابری و تیره کرده و بالهای طلائی رویا شبها رامسخ نموده است . اما چه سود که هر شب شاعری را ، صبحی روشن و سوزان باشد و ناچار بال رویا بسوزد و هوشیاری امروز بر درد دیروز بیفزاید .

سه شنبه :

پس از آخرین بار ، بارها در چشمان کسانی خیره شده ام تا شاید همان نیروی غریب را باز یابم اما افسوس . فصل عشق ، عجیب ترین است در دفتر عالم . من و تو ، هر دو محتاج این فصلیم ، که بخوانیم و بخوابیم مست ِ مست ، تا آخر زمان . چرتکه ها دروغ خواهند گفت . من و تو ، هر دو سرگشته ایم . چه با هم و چه در هم . با هم یعنی رفاقت و در هم یعنی عشق .

چهارشنبه :

. . . و پس از شهوت ، رخوت است و نومیدی . حیا نمی کنم و باز می گویم : « شهوت » . . . که آنرا آمیخته با عشق آرزو داشته ام . آمیزش برای نزدیکی ؛ نزدیکی برای یکی شدن ؛ یکی شدن برای پرواز .

پنجشنبه :

بتاب ، بتاب بر جان خسته از هزار اندیشه من ، بتاب بر روح تشنه پرواز ، بتاب بر جسم ِ عاصی از : خوردن و خوابیدن و جنب شدن . ای ماه من ، هرچه نور از خورشید جهان داری ، بر من ببار . که بر من واجب است امشب ، غسل مهتاب .

جمعه :

شب ما ، بسان تونلی دوار است ؛ که مخرجش با مدخل در آمیخته . و واژه زمان ، بزودی از قاموس اهالی در بندش ، زدوده خواهد شد . من پلک می زنم ، اما همه جا تاریک است . فضا اشباع گردیده از سکوت و سیاهی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .     .

 

کامبیز قبادی

شهریور تا اسفند ۱۳۷۸ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:21  توسط کامبیز   |